

آسمان شسته ؛غبار غصه ها
چهره اش از تیرگی گشته رها
خنده ها دارد لب خورشد ناز
گیسوان روشن و نازش دراز
بچه آهو؛ می پرد با صد ادا
دشت خرم پر شد از شور و صدا
قطره قطره گریه کار برف بود
اشک او را جویباری ظرف بود
دامن صحرا به گل آغسته بود
یا خدا اینجا بهاری کِشته بود
سبزه دارد عشق بازی می کند
جلوه های دلنوازی می کند
عطر سوسن عطر سنبل عطر یاس
جملگی دارد ز دلداری سپاس
هر طرف شور و نوای بلبل است
عاقلان اینجا تمامی می پرست
چشمه ساران چشم ما را رهنما
پر نماید کاسه های مهر ما
مست مستم زین همه افسونگری
مهتری باشد گدای دلبری
بوسه بر خاک و زمین اش می زنم
پر شد از رنگ شقایق دامنم
جام هستی جاری از اینجا شده
یا که اسرار حقیقت وا شده
ذره ها خود گوی شمس و انجمند
لاله های مهربانی روشنند
چشم جان را چشمه می شوید غبار
غصه را اینجا نزاده روزگار
من نمی گویم تو خوانی خود بهشت
آسمان شعر رهایی می نوشت
آدمی را محو خود سازد سهند
چشمه هایش هر یکی جام مهند
لاله های واژگونش نازدار
با حیا همچون نگاه ناز یار
شعر از یونس تقوی



















