تبليغاتX


ساعت فلش

از اینکه به وبلاگ من سر زدید از شما تشکر می کنم امید وارم باز هم میزبان شما باشم با سپاس فراوان یونس تقوی اي ايشقي

 

آسمان شسته ؛غبار غصه ها

چهره اش از تیرگی گشته رها

خنده ها دارد لب  خورشد ناز

گیسوان روشن و نازش  دراز

بچه آهو؛ می پرد با صد ادا

دشت خرم  پر شد از شور و صدا

قطره قطره گریه کار برف بود

اشک او را جویباری ظرف بود

دامن صحرا به گل آغسته بود

یا خدا اینجا بهاری کِشته بود

سبزه دارد عشق بازی می کند

جلوه های دلنوازی می کند

عطر سوسن عطر سنبل عطر یاس

جملگی دارد ز دلداری سپاس

هر طرف شور و نوای بلبل است

عاقلان اینجا تمامی می پرست

چشمه ساران چشم ما را رهنما

پر نماید کاسه های مهر ما

مست مستم زین همه افسونگری

مهتری باشد گدای دلبری

بوسه بر خاک و زمین اش می زنم

پر شد از رنگ شقایق دامنم

جام هستی  جاری از اینجا شده

یا که اسرار حقیقت وا شده

ذره ها خود گوی شمس و انجمند

لاله های مهربانی  روشنند

چشم جان را چشمه می شوید غبار

غصه  را اینجا نزاده  روزگار

من نمی گویم تو خوانی  خود بهشت

آسمان شعر رهایی  می نوشت

آدمی  را محو خود سازد سهند

چشمه هایش هر یکی جام مهند

لاله های واژگونش  نازدار

با حیا همچون نگاه ناز یار

 

شعر از یونس تقوی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط يونس در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 و ساعت 23:3 |

تو خدای مهربانی همه را نصیب دادی

به کلام برترینت سخنی غریب دادی

به گلی اسیر کردی دل مرغ بینوا را

تو ز دام و کید شیطان به بشر رغیب دادی

متحیرم نگنجد به پیالهِ سر من

چه کناه کرده ام من ؛ به پدر تو سیب دادی

به یکی نشان برتر ؛ دل و دیده ای خدائی

به هزار و یک دلیلی به خودت حبیب دادی

ز کویر سخت و سوزان نرسد کسی سلامت

به کلام آتشینی ؛ به جهان نهیب دادی

به نظر روا نباشد ؛ متغییر است قصه

که زکار  بد گذشتی به نکو؛ حَسیب دادی

همه جلوه رخ توست ؛ ره کوی تو نهایت

همه را ز نور ذاتت اثری نجیب دادی

تو رئوف و مهر گستر  نبود حدیث دیگر

به من فقیر و مضطر دل عندلیب دادی

سر بندگی بسایم  سر آستان جانان

به سرود رود و باران به دلم خطیب دادی

چه کنم که  دست من نیست چه رود به جام فکرت

و به لطف خویش یا رب سخنی عجیب  دادی

نروم به راه دیگر که توئی شکوه باور

و نشانه های برتر به دل یجیب دادی

شعر از یونس تقوی

+ نوشته شده توسط يونس در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 و ساعت 16:55 |

دلم من شیوه دشوار گرفت

غنچه را در سبد خار گرفت

آتشی خرمن خود خالی کرد

دیده  را اشک گوهر بار گرفت

آسمان را به نگاهی دزدید

ماه وخورشید به خود یار گرفت

رسم  دلدادگی از پروانه

شعله را مظهر ایثار گرفت

قصه دیدن یک شاخه گل است

با ادب بود که گلزار گرفت

جان ما طالب جام می ناب

قدحت هستی هوشیار گرفت

کی توان نام تو را پنهان کرد

گرچه محراب تو دیوار گرفت

روز و شب دور سرت می گردم

زندگی قصه پرگار گرفت

هرکسی را سخنی لایق بود

چون ندانست به انکار گرفت

کشته منصور به افکارخود است

رفت و دیوانگی دار گرفت

سَر ما سر زده سرما می خورد

عاقبت نسخه بیمار گرفت

گو ئیا شهر مرا دزد ربود

حاکمش شیوه اغیار گرفت

بشکستند چراغی به شب اش

تیرگی تیزی قهار گرفت

بلبلی  زهر خزان  می نوشید

عاقبت عشق به اغیار گرفت

رخ فردا ست کمی مهتابی

خنده را از سر بازار گرفت

من به امید بهاری دگرم

چشم ما رخصت دیدار گرفت

باور م بود که غم می گذرد

آرزو قالب گفتار گرفت

 

 

شعر از یونس تقوی

+ نوشته شده توسط يونس در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 15:1 |

 

روزی برای دیدنِ ؛گُل ؛ بر سر خاک آمدم

شاید ببوسم روی تو ؛ ای ماه افلاک ؛ آمدم

دیدم که خانه خلوت است ؛ خاموش گشته شمس تو

سوزی نشسته بر لبم ؛ با چشم نمناک آمدم

هرگز نپرسیدی چرا ؛ از ما سراغ این سرا

ای مادر درد آشنا بنگر که غمناک آمدم

یاد تو در قاب دلم ؛ روش نمایی محفلم

گر ؛ مانده در آب و گِلَم ؛محزون و چالاک آمدم

بی تو خمار آلوده ام ؛ من از تو روشن بوده ام

چون تیرگی بزدوده ام غ با چهره پاک آمدم

عشقم مگو افسانه بود ؛ چون گوهر ی دردانه بود

شمع مرا پروانه بود ؛ این گونه بی باک آمدم

درمان دردم بوده ای ؛ ره را به من بنموده ای

نازم کرم فرموده ای ؛ من بهر تریاک آمدم

در خاک تو بوی گل است ؛ نامت نوای بلبل است

چون با خیالت مست مست ؛من بر سر تاک آمدم

 

تقدیم به روح  والای مادر عزیزم و تمامی مادرانی که خاطرشان در

 خاطره ها جاری و جاودانه  است

شعر از یونس تقوی

+ نوشته شده توسط يونس در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 و ساعت 19:8 |

رفتم بسوی گلها ؛ عطر تو را ببویم

یا از زبان بلبل ذکری به دوست گویم

کردم تو را تمنا ؛ با صد هزار معنا

ای آشنای دانا ؛ یار فرشته خویم

تقدیر اسمانی ؛ ما را بدو رسانی

در این سرای فانی ؛نور تو آرزویم

تسلیم یک نگاهم ؛ دنبال روی ماهم

با جام اشک و آهم ؛احیا ء گر وضویم

گردم به دور هستی ؛ با شیوه الستی

با شور عشق و مستی ؛ دادی تو آبرویم

گاهی اسیر اشکم ؛ گاهی به بند رشکم

سوراخ گشته مشکم ؛در خانه هویم

نورت سفیر دل شد ؛ شام سیه خجل شد

خاکی ز گریه گِل شد ؛من محو روی اویم

شبنم نیوش کردم ؛ حرف تو گوش کردم

از دل خروش کردم ؛ کی می رسی به کویم

دل در سرای دلبر ؛ بر پا نموده محشر

با سوز و دیده تر ؛ یعنی تورا بجویم

شعر از یونس تقوی

+ نوشته شده توسط يونس در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 و ساعت 23:51 |

دست هایم  اندکی یاری کنید

بهر شادی  دائما کاری کنید

دست هایم چشم من سوی شما

بوی رحمت می دهد بوی شما

سر؛ زکار دست هایم سر فراز

دست هایم کرده مارا بی نیاز

کار باید کرد تا جان در تن است

از فروغ کار هستی روشن است

چشم هایم من فدای نازتان

تا افق ها پَرزند پروازتان

مهر بانی از شما جاری شده

برق مهرت گلشن آرایی شده

نور می بارد درون جان ما

گل بروید اندرون خوان ما

چشم هایم در تو اسراری نهان

چشم ها باشد زبان عاشقان

در سکوتی گل فِشانی دیدها

اشک باری  در غم رنجیده ها

در کمند اَبروانت شد شکار

در شب تارم هلالی آشکار

عالمی مفهوم از چشم ام گرفت

گاه شادی گاهی هم خشم ام گرفت

گر به ظاهر از همه کوچکتر است

برتری بین جایگاهش در سر است

روز و شب تغییر  نور عالم است

رفتن و ماندن  اسیر یک دم است

گوش می دارم نوای آشنا

گوش باشد همدم اسرار ما

صوت بلبل ؛ شُرشُر باران نکوست

جان ما را می نوازد صوت دوست

بی تو عالم خلوتی سرد و غمین

صد خطر ها  می نشیند در گمین

جام تو جای نوای ایزدی است

می گریز از هرچه آلام و بدی است

پای من خود مرکبی هموار بود

جسم ما را  پای خسته  یار بود

با تو توفیق گلستان با من است

سربلندی از تو در جان و تن است

وعده دیدار از تو برقرار

در خطرها پای من دارد فرار

پای من بوسم تورا نازت کنم

شاهدی بر مَحرَمِ رازت کنم

اِذنِ تو باشد به هر جا می روم

نرم و چابک گر بخواهی می دوم

شکر می گویم به ذات دادگر

خاک تیره آفریده این اثر

چند روزی من امانت دار او

حاصل کارم رود بازار او

هستی ام با دست مهرش روشن است

چند روزی ؛جان؛ مهمان تن است

فرصت بوئیدن آلاله کم

 مِی نیوشیدن ز جام ژاله کم

دست و چشم و گوش و دل را شاد کن

با نکویی از رفیقان یاد کن

لذت جان شادی اندر دیگران

قطره هامان بحر گردد ؛بی کران

 

شعر از یونس تقوی

+ نوشته شده توسط يونس در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:22 |

دیده به دیدار یار؛ همسفر ماه تو

منتظر روی او؛ مانده در این راه بود

بی غم عشق نگار؛ مرده دراین روزگار

طی طریق قرار؛شیوه جانکاه بود

دامن شب ها دراز؛ محفل راز و نیاز

این همه سوز و گداز ؛ از شرر آه بود

خودتو سهیلی مگر ؛ از تو دلم خون جگر

بی تو زمانم هدر ؛ با تو همه جاه بود

مشتری باغ دوست ؛ روضه رویت نکوست

راه همه سوی اوست ؛ با همه همراه بود

عاقل دیوانه من ؛ واله و فرزانه من

یوسف گل پیرهن ؛ از مدد چاه بود

غمزه چشمت نکو ؛ برده مرا کوبه کو

قصه مستانه گو ؛ فرصت کوتاه بود

طالع بختت بلند ؛ زلف درازت کمند

من به رهت تا به چند ؛ تیغ تو خون خواه بود

شعر از یونس تقوی

 

+ نوشته شده توسط يونس در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 21:22 |

بهشت دیگرآمده به دامن بهار ما

و جام سرخ لاله ها سخاوت دیار ما

 عروس گل بیافرید ؛ محبتی ز ما خرید

به چشم دیده ها ندید کسی رخ نگار ما

به ذره ای عطا نمود ؛جهان  خود بر او گشود

وگرنه این بهانه بود؛ به سنجش عیار ما

اسیر مهر دلبرم ؛ گدای او کجا برم

به آه و دیده ترم ؛ چو مشتری است یار ما

به عشق او فدا کنم ؛ به ساز او غَنا کنم

و خانه ای بنا کنم  به حرمت قرار ما

چه کار محشری کند چو دیو ما پری کند

غم تو دلبری کند برای افتخار ما

چو غنچه ها ؛چراغ بود؛ ز بلبلان سراغ بود

و حجله ای به باغ بود؛ کنار گل به خار ما

شکنج زلف شب؛ بخیر؛ فرار می کنم ز غیر

نَمور وتیره گشته دِیر ؛ نبود از او وقار ما

به حرمت ستاره ها ؛ ز بند تن شوم رها

وجاده ای کنم به پا ؛ چو رقص آشکار ما

بنوش  جام وصل او ؛ غنیمت است این سبو

ندای عاشقانه گو ؛ به چوبه های دار ما

گذرکنم از این زمان ؛ چو لحظه های عاشقان

چرا نمی شود  عیان سفیر انتظار ما

 

شغر از یونس تقوی

 

+ نوشته شده توسط يونس در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 14:33 |

شهر تهران است اینجا یا فرنگ

شهر ثروت ؛شهر قدرت ؛شهر رنگ

شهر شادی  ؛ شهر ایمان ؛ شهر کار

لحظه هایی مثل جادوی بهار

شهر تهران است ؛شهر فقر و ننگ

شهر صلح وشهر  شور وشهر جنگ

شهر تهران  است ؛شهرزندگی

شهر کفر وشهر اوجِ بندگی

شهرتهران ؛کاخ ها دارد قشنگ

کوچه هایش ؛ سرد و تاریک است و تنگ

شهر تهران؛ آسمانش ماه بود

از برای کهکشانها راه بود

در شب تهران ؛ستاره اندک است

می شمارم همچو انگشتان دست

خانه هایی رفته اوج  آسمان

رازهایی در دلش کرده نهان

شهر تهران شهر علم و صنعت است

عده ای را پول و قدرت کرده مست

شهر تهران؛ شهر رود و شهر آب

شهر علم و؛ انتشارات و کتاب

شهر دانش ؛شهر بینش ؛شهر خوب

بس فراوان ؛ درد و غم شرق و جنوب

شهر تهران؛ شهر مردانی بزرگ

شهر تهران ؛ شهر گله ؛ شهر گرگ

شهر تهران ؛ قلب  پول و اقتصاد

عده ای غمگین و جمعی شادِ  شاد

هر کسی دنبال کار و رسم خویش

هرکسی اندیشه خود؛  کرده پیش

مهد  حکمت ؛کان قدرت کان کار

فاصله بین جماعت آشکار

 

شعر از یونس تقوی

 

 

 

+ نوشته شده توسط يونس در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 22:43 |

اگر زیارت صحرا نصیب روی تو شد

وقطره قطره شبنم مِیِ سبوی تو شد

اگر به چشمه تورا چشم مهربان افتاد

به عطر تازه گلی قسمت وضوی تو شد

نفس چو تازه کنی از هوای کوهستان

و دست بید و صنوبر همه بسوی تو شد

به لاله بوسه بزن از نوازش نگهت

بگو که که دلشده گان مست رنگ و بوی تو شد

همیشه دامن خود را بگو که بر گیرد

نگار در طلب چهره نکوی تو شد

زشرم چهره خود را به زیر می دوزی

ببین که بلبل خسته اسیر کوی تو شد

سرود  رود  ز نای نسیم  بر خوانید

هزار چلچله اینک مدیحه گوی تو شد

به کوه ؛ رسم ادب کن ؛سلام ما برسان

بگو که قطره اشکم چو آب جوی تو شد

بهشت آمده اینک تو را بیاراید

و غنچه  زینت و زیور به تار موی تو شد

ستیغ کوه اگر غلغلک دهد پایت

بگو که همت ما آمده هَوُیِ تو شد

 

شعر از یونس تقوی

 

+ نوشته شده توسط يونس در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 و ساعت 22:1 |

در کنار نام زهرا یاس و شبنم می شناسم

ای تو آیین حقیقت ؛  من تو را کم می شناسم

بوده ای ام ابیها ؛ کوثرتابان طاها

من تو را با نام زهرا ؛ جان خاتم می شناسم

فاطمه دخت  نبوت ؛ فاطمه گلزار عطرت

فاطمه دریای رحمت؛  بحر زمزم می شناسم

مادر نور امامت ؛ از تو باقی شد رسالت

مکتب سرخ ولایت؛ درس  عالم می شناسم

در طریق روشنایی ؛ بوده ای نور ولایی

جلوه پاک خدایی ؛ فخر آدم می شناسم

گلشن باغ صداقت؛ آیه های سبز رحمت

با تو ایثار و شهادت ؛ درد و مرهم می شناسم

تشنه  دشت بلایی ؛ آشنای نینوایی

لحظه سرخ جدایی ؛ کربلا هم می شناسم

زخمی از مسمار و دیوار ؛ لحظه های تیره و تار

در نبرد قوم بدکار ؛ سد محکم می شناسم

مادر مهر و صداقت ؛ بانی عشق و شهادت

همسر ایمان و غیرت ؛ یار و همدم می شناسم

 

شعر از یونس تقوی

+ نوشته شده توسط يونس در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 22:21 |

چول بَزَنیب گونش چیخپ حق اَلی رحمت  ایلیوپ

بلبلینَن گول دانشر عشقیله صحبت ایلیوپ

یاز داغدیپ عشق اوتنی ؛غصه لری اوتلیاجاخ

هر طرفه عطیر ساچیپ؛ عالمی جنت ایلیوپ

چشمه گُلور؛ باغ دریلیر ؛ گول نچه الوان آچُلوب

چُول پالازین گیش آپاریپ ؛ ختمِ غرامت ایلیوپ

هر طرفی گل عَطیری؛ دامن گلشن سپری

بَنوشنین گل چَتیرین یاخشی علامت ایلیوپ

قوری آقاش گول بویونیپ ؛ ذوق نا بلبل سویونیپ

گوینه اورهلر دویونیپ ؛ چوخلی کرامت ایلیوپ

یاز دیسن  رَه سپیه ؛هر کیمه بیر گول گتیه

غنچه لرین خوش عطیه ؛  بیردا قیامت ایلیوپ

آلچالاری آق گینوپ ؛ آلما دا قرمز بویونیپ

بلبولودَ ماهنی دیوپ ؛ بزمِ سلامت ایلیوپ

غارَه بولوت گوز یاشینی ؛ آیدا آقا تمیش قاشینی

بیشَدَ آشمیش باشینی ؛ گوز نچه عادت ایلیوپ

بیر بله نعمت گویوسن ؛ هامسینی چوخ سویوسن

نوریله ظلمت دویوسن ؛ صبریله همت ایلیوپ

بیل گدچخ نازلی بهار ؛ فرصتی آزدی بونگار

یوخدی هله غملَه کادای ؛ چوخ بیزَ خدمت ایلیوپ

 

شعر از یونس تقوی

+ نوشته شده توسط يونس در شنبه دوم اردیبهشت 1391 و ساعت 20:44 |

من آن طفلم ولم کردی گریزم

به سوی صد بلا خیزم چو خیزم

به چاه بی کسی تنها ترینم

مگر لطف شما سازد عزیزم

غبار غم گرفت آینه دل

ز انوار نگاه تو تمیزم

من از دست خودم در بند بودم

خطا کاری که دائم اشک ریزم

شبی افتاده در دامان غفلت

تمنا می کنم صبحی بخیزم

ببخشایی به من آئین حکمت

بگیر از من ویا چاقوی تیزم

بتابان مهر خود ای مهر گستر

بسازی غوره ترشم  ؛ مویزم

نهادی شادی و غم اندرونم

برای خود شدن با خود ستیزم

به گلشن گل شدن شد آرزویم

اگر چه حاصلی کم از پشیزم

به آهی می بری بر عرش اعلا

به بادی می زنی قعر هزیزم

به دریا رفته ام عطشان بگردم

ترحم کن به جام ریزریزم

شعر از یونس تقوی

 

+ نوشته شده توسط يونس در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 و ساعت 0:37 |

 

 

کودکی در بغلش خواب

مضطرب ؛ مادر بی تاب

آمده راه درازی

به مشقت  ؛ نه به بازی

آمده از پی درمان

به مریضی بدهد جان

عجبا مرد مسلمان

به لبت واژه احسان

ای زبانت به عدالت

کرده عادت به جهالت

ذره ای همت والا

اندکی شرم و خجالت

این چه رسمی است خدایا

هان ؛ قبول تو شد آیا

عده ای مست و خرامان

مردمی بی کس و عریان

اندکی حاکم جانها

این همه داد و فغانها

ما ز فرمان تو دوریم

ما همه بنده زوریم

کو ؛ کجا رسم اُ خوت

کی نمائیم مروت

پی همسایه نگاهی

خیزدش ناله آهی

خانه اش خانه خلوت

روز روشن شده ظلمت

دست شان زخم عمیق است

همه گویند که او پست

در جوانی است ؛ ولی پیر

متهم گشته به تقدیر

بی گمان ؛ او زشما نیست

وه چه فرقی بکند کیست

تو همینقدر  بدانی

که در این خانه فانی

فرصتی دست من تو

لحظه ای داخل خود شو

تا تورا فرصت کار است

بخت تومثل بهار است

اندکی همت و یاری

دادن از آنچه تو داری

شعر از یونس تقوی

 

 

 

+ نوشته شده توسط يونس در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 و ساعت 20:55 |

 

 

زندگی بی عشق یعنی مردگی

همنشین ساکت افسردگی

زندگانی بی محبت ؛ خشک چوب

بی رمق خورشید باشد در غروب

خشک چوبی کی نماید گل به سر

بی محبت زندگانی دردسر

هستی انسان به باورهای او

دائما با خیرو شَـّری روبرو

ای خوشا چون سرو بودن سرفراز

همچو بیدی شاخه هایی سبز و ناز

چون اَقاقی گل به سر باید شدن

همچو آهو نافه زادن درخطن

یا بباری همچو گلشن رنگ رنگ

پرتو افشان اطلسی های قشنگ

اشک شبنم ؛ بوی گندم ؛ عطریاس

دانه های سرخِ یاقوتِ گیلاس 

بار احسان گر نبودی سایه باش

مهر مادر گر نداری دایه باش

سرد بودن انتهای هستی است

بی وفایی خود کمال پستی است

ای خدا احساس پاک زندگی

سرفرازی بود راز بندگی

شعر از یونس تقوی

 

+ نوشته شده توسط يونس در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 و ساعت 16:59 |

شوم دلتنگ ماه و باد و باران

وابری می شود این دل بهاران

گذار این جهان بی اذن ما بود

چه آمد بر سر ملک سلیمان

به سان رعد و برق آسمانی است

وصال و فرقت و اندوه یاران

گهی سوزد مرا داغ فراقی

نوازد گوش من را گه هَزاران

نیوشیدم ز جام آتشین اش

دمی با شوکرانش کرد احسان

به آنی غنچه ای گل می نماید

به یغما می برد گاهی  گلستان

نشان از بی نشان گفتن روا نیست

نگاری جسم ما را می دهد جان

کمی آهسته تر ای ساربان رو

گمانم می رسد مردی سخندان

دلم خواهد نشینم بر ره دوست

وشاید لحظه ای او کرد مهمان

از اول متهم کردی نگارا

بدون اذنِ ما این عهد و پیمان

اگرچه آن ورِدیوار شب بود

امان از ما بَرد این سیل و طوفان

بگو بس کن نوای بینوایی

که همسایه نمودم درد و درمان

شعر از یونس تقوی

  

+ نوشته شده توسط يونس در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 و ساعت 23:43 |

رفیقا کمی استقامت کنید

به اوج رهایی اقامت کنید

جدا کرده از سر خصال خراب

ز اندیشه بد ندامت کنید

یقینا به سختی ست پیکار ما

به مردی در این ره اقامت کنید

ببینید باران چه بی ادعاست

بخندید ؛ بذل کرامت کنید

بشوئید چشمی بر این چشمه ها

سجودی بر آن سرو قامت کنید

چرا این همه کینه و دشمنی

کمی آرزوی سلامت کنید

شمائید پیک خدا در زمین

سزا نیست خود را ملامت کنید

نگارا نگاهم بهاری تر است

مرا هم نشین سلامت کنید

هزاران بلایی به راه شماست

دراین جاده صدها علامت کنید

چو آتش بسوزید خشکیده را

تمنای سرخ غرامت کنید

شعر از یونس تقوی

 

+ نوشته شده توسط يونس در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 و ساعت 23:45 |

بیدلی آمد و پرسید مرا

تا کنون عاشق فردا شده اید

بهر بوسیدن آن گوهر ناب

اندرون دلتان جا شده اید

چون پرستو  ؛ شده آزاد و رها

همسفر با پرِ عنقا شده اید

خاک را  از سر اندیشه جدا

باغبان را گل زیبا شده اید

بی صدا می گذرد فصل بهار

به گلی واله و شیدا شده اید

دلتان خلوت دیو حسد است

بهر جنگیدن او پا شدن اید

پیریی خویش به سیمای کسی

بوسه بر دست گلش تا شده اید

گرهی بر همه خلق اید اگر

لحظه ای از گرهی وا شده اید

مردمان را شده کوری خطری

در شبی دیده بینا شده اید

موسی دوست به آوارگی است

لحظه ای نور به سینا شده اید

هرکسی ؛ زود بگوید من وتو

جملگی در سخنی ما شده اید

سخن زور شنیدید اگر

دهنی ؛ بسته و ایما شده اید

شبنمی ؛ بر رخ تان؛  باریده

مبتلای غم حاشا شده اید

من نگویم که  خوشی بی خبری است

خودتان عااقل و دانا شده اید

شعر از یونس تقوی

+ نوشته شده توسط يونس در یکشنبه بیستم فروردین 1391 و ساعت 0:25 |

دل من سنگ صبور است هنوز

کوچه سبز عبور است هنوز

می نشیند به سر جاده دوست

طالب دیدن حور  است هنوز

رفته بازار معانی به خرید

جنس افکار تو جور است هنوز

می نویسد به دلش آیت عشق

صحبت از مکتب نور است هنوز

خوش ترین نغمه از او می شنوم

نطق داود و زبور است هنوز

دست خالی شده از هرچه منی است

کودکی پر شر و شور است هنوز

دیدن صورت مه عشوه گری است

موجب وجد و سرور است هنوز

خرمنی پر شده از یاس سفید

نوبت شاد حضور است هنوز

تو نگو فرصت دیدار گذشت

فصل ایمان و غرور است هنوز

دستم از دامن عیسی نکشید

دیده این همه کور است هنوز

هرکه خواهد برود خانه دوست

کر بلا مهد ظهوراست هنوز

شعر از یونس تقوی

+ نوشته شده توسط يونس در جمعه هجدهم فروردین 1391 و ساعت 16:40 |

مرا شرمی ز روی ماه نیلی است

چرا بر صورت مه جای سیلی است

چرا یاس کبودم را شکستند

چرا سرچشمه امید بستند

چرا پیراهن گل پاره پاره

نمانده باغبان را راه چاره

چرا این خانه دارد آتشین در

چرا بر آتشی  سوزاندش پر

دلم می گیرد از یاد سیاهی

نمی گویم به غیر از اشک و آهی

علی مه پیکری را غرق خون دید

نجابت را به شب در غصه پیچید

به شب گنجی الهی چون نهان شد

و خاکی تیر بر چشم جهان شد

جهان دیگر نبیند روی زهرا

نمی خیزد دعا از کوی زهرا

علی را همدم و همراز کس نیست

علی این غصه را در چاه بگریست

شعر از یونس یونس تقوی

+ نوشته شده توسط يونس در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 و ساعت 18:27 |